نه قحطی گل که نبود از تو چرا خوشم اومد
قشنگ تر از تو بود دلم قید تمومشون و زد
انگار چشام کور شده بود ،هیچکسو غیر تو ندید
تو اومدی تو زندگیم، شدی یه مشکل جدید
من بدترین و بهترین روزای عمرم باتو بود
تصورم خوب بود ازت ،اما چه سود اما چه سود
یه اشتباه چی داشت واسم خود خوری و هی سرزنش
ازاین به بعد من این دلو ،دست کسی نمیدمش
نه قحطی یه چیزی بود، فهمیدم اینو این دفعه
که تو وجودت این روزا پیدا نمیشه عاطفه
قحطی چی بود واسه من، یه دل که زود دل نبره
این دل پر احساس من ،به درد تو نمیخوره...
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان