![[تصویر: 363659877594.jpg]](http://www.morahem.com/majale/wp-content/uploads/2016/06/363659877594.jpg)
میهمان ها مشغول کشیدن قلیان شدند و دود و بوی پهنِ اسب، فضا را پر کرد اما رجال از بیم ناراحتی شاه پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی نکشیده اند!
شاه رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان ها با بهترین تنباکو پر شده اند. آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است.»
همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند: «براستی تنباکویی بهتر از این نمیتوان یافت.»
شاه به رئیس نگهبانان دربار، که پک های بسیار عمیقی به قلیان می زد، گفت:
« تنباکویش چطور است؟»
رئیس نگهبانان گفت:
«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ام!»
شاه با تحقیر به آنها نگاهی کرد و گفت:
«مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه بَه و چَه چَه کنید
من آنقدر دوستش داشتم که میخواستم تمام وقتم را با او بگذرانم، با او بخندم و قهوه و چای بخورم و برایش از کودکی هایم بگویم. میخواستم صبح ها کنارش بیدار شوم و نگاهش،کنم خیره،شوم بغض کنم و تحسینش کنم.
ميخواستم با او راه بروم،خیس بشوم،جیغ بزنم، مست کنم، مست کنم،انقدر دوستش داشتم که میخواستم با او مست کنم.
اما...
اما که وسط بیاید همه چیز خراب میشود اما او کیلومترها با من فاصله داشت نمیشد لمسش کرد، نمیشد بغلش کرد و نمیشد ساعت ها نگاه خیره به خودم را تماشا کرد...گریه فایده ای نداشت،بغض کافی نبود،نمیشد که نمیشد.
اما...من آنقدر دوستش داشتم که میخواستم با او مست کنم،روی پشت بام بنشینم و "پایین پریدن "را پیشنهاد کنم...
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان